راستش را بخواهید دلم می خواست وبلاگم پویاتر ازاین باشد که هست ! (یعنی الان پویاست، می خواهم پویاترباشد؟! نه جانم! منظورم این است که آرزو دارم غم های وصله شده به جانم ، بی سروسامانی فکری ام ، گرمای مزخرف تابستان امسال ِ مزخرف ، کمی بازدیدکنندگان وچندها چیزدیگر؛ انگیزه ، حوصله وامان می داد که سروصورتی به این وبلاگ شلخته بدهم که نمی شود ونشده است ونداده است .)
حالا به همین مناسبت وبه امیدهمان 4تا بازدیدکننده ام یعنی ؛ برادران حسین شریفی ، مهردادجهانگیری ، هاشم شریفی وَ...وَ...که نام برادرچهارم خاطرم نیست ! گفتم که چیزکی نوشته باشم وبدهم برادرتنی ام تا بنگارد دروبلاگ خیابان حصاربرادرش ، یعنی من بنده .
ازاینکه حرف خاصی برای گفتن نداشتم عذرخواهم و بسنده می کنم به همین خزعبلات واباطیل .
والسلام علیکم واحوالکم شادا ًوشنگولکم دنیا کم وسعیدا ًوغریبا ً... آمین .
اثری منتشرنشده درخیابان حصار
چگونه پربکشم بال هایم آزرده است
به هردری که زدم قفل محکمی خورده است
به هم رسیدن ما براساس تقدیری است
که با جدایی ازیکدگررقم خورده است
به یک نگاه که دریا به هم نمی ریزد
جنون آنی من سال ها زمان برده است
بیا کنارِ من آوازِ عاشقانه بخوان
مگرشکفته شود غنچه ای که پژمرده است
دم غروب ، دل ِ آسمان شبیه من است
غروب ، آینه ی عاشقان سرخورده است
بیا کنارهم ازسرنوشت گریه کنیم
به حال عشق غریبی که بین ما مرده است
تارخ سرایش : پاییز1384