ابری سیاه بر سرمان ایستاده است
بادی نمی وزد خفقان ایستاده است
ازوحشت شنیدن سم ضربه های مرگ
قلب زمانه ازضربان ایستاده است
ساعت تکان نمی خورد انگارمرده است
اینجا فقط شب است زمان ایستاده است
دیگرمرا به هیچ مسیری نمی برد
اسب خیالم ازهیجان ایستاده است
از ذهن باغ هرچه صدا بود پرگشود
تنها صدای برگ خزان ایستاده است
ابلیس روی نعش زمین رقص می کند
انسان بی نوا به فغان ایستاده است
ازپا نشسته ایم به دریا نمی رسیم
این رودخانه ازجریان ایستاده است
آزادی ! آی آرزوی دیرسال من !
چشمم به راه تونگران ایستاده است...
كسي ازقافله ي درد به جا مانده هنوز؟
شادمان باش كه يك مرد به جا مانده هنوز
عشق مرده است ؟ چرا هيچ كسي عاشق نيست ؟
هست ، يك عاشق شبگرد به جا مانده هنوز
مي شود بازبه پرواز مگر انديشيد ؟
مي شود ، تا نفسي سرد به جا مانده هنوز
گرچه غارت زده ي باد خزانم اما
بركفم شاخه گلي زرد به جا مانده هنوز
تو مبادا كه به خاك وطنت پشت كني
همچنان خنجرنامرد به جامانده هنوز
واپسين موج برآن صخره ي مغرورنوشت
بازهم موج هماورد به جا مانده هنوز
غریب ماندن
درین خیال که پهلوی ماه بنشینی
چومن مباد به خاک سیاه بنشینی
به دشمنی همه ی روزگاربرخیزد
اگرکناریکی دلبخواه بنشینی
خداکجاست که زیرتگرگ نگذارد
چنانچه چلچله ای بی پناه بنشینی ؟
سراغ همچو تویی هیچ کس نمی آید
هزارسال که درقعرچاه بنشینی
غریب ماندنت ازریشه داربودن توست
نسیم باش که درهرنگاه بنشینی
خوشا درآمدن ازریشه ،ای خوشا روزی
که روی باد چنان برگ کاه بنشینی
کجایی ای غم آرام ، واژه ی خوشنام
بیا که روی لبم جای آه بنشینی
پاییزان /مهرماه /۱۳۸۷
مرداب بی آبرو
تو زاینده رود خوش آوازه را آرزویی
نیازی نداری به مرداب ِ بی آبرویی
سرت گیج آهنگ یکدست دریاست ، دریا
چه می خواهی ازجغد شوم پراکنده گویی ؟
دلت خسته بود ازتماشای من ، این بهانه است
که تالاب مرغابیان نیست درشأن قویی
برایت غزل های نیلوفری گفتم ،اما
نماندی که یک بارهم عطرشان را ببویی
به تندی گذشتند بعد ازتو مرغابیان هم
کناره گرفتند ازصحبت ِ زشت رویی
برو! دورشو، دورازاین کاسه ی زهرِ چرکین
نمی گنجد آن روح دریا نشین درسبویی
تماشای لبخند رشک آورت مال دریاست
چرا غصه ی خویش را هم به دریا نگویی ؟
۲۹ ا َمرداد ۱۳۸۷
اثری منتشرنشده درخیابان حصار
چگونه پربکشم بال هایم آزرده است
به هردری که زدم قفل محکمی خورده است
به هم رسیدن ما براساس تقدیری است
که با جدایی ازیکدگررقم خورده است
به یک نگاه که دریا به هم نمی ریزد
جنون آنی من سال ها زمان برده است
بیا کنارِ من آوازِ عاشقانه بخوان
مگرشکفته شود غنچه ای که پژمرده است
دم غروب ، دل ِ آسمان شبیه من است
غروب ، آینه ی عاشقان سرخورده است
بیا کنارهم ازسرنوشت گریه کنیم
به حال عشق غریبی که بین ما مرده است
تارخ سرایش : پاییز1384
