تبليغاتX
خیابان حصار

سلام دوستان گرامي تر از جان
در اين روزگار كه هنر خوار است و جادويي ارجمند ، غزل گفتن و وفادار ماندن به جان مايه تغزلي شعر كه پيام آور دردهاي جاودانه بشر است ، كاري است بس عبث !!
به هر روي گزير و گريزي نيست شاعر را از اينكه دردهايش را با ديگران قسمت كند. پس من بنده نيز براي آنكه احساس كرده باشم زنده ام و زندگي مي كنم دردهايم را اگرچه به مذاق خيلي دوستان خوش نيايد و ننشيند در خيابان حصار با شما واگويه مي كنم. اميد آنكه بپسنديد...


+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 19:17 توسط سید ابولفضل صمدی |

                                                                        

 

    

سلام دوستان عزیز

اگراینقدردیر به تاسیس یک دستگاه وبلاگ وبعد اینقدردیرتر به نوشتن یک سلام وعلیک ودرود وسپاس و…اقدام کردم ، به این سبب بود که حوصله این قرتی بازی ها رانداشتم وحالاهم ندارم اما کاری ست که شده وچه کنیم که پایمان را 4تا خل وچل که دورمان رابیهوده گرفته اند و وقت خودشان ومرا به هبا وهدر[چیزدیگری می خواستم بگویم] می دهند، روی این بیل گذاشته اند . واگرنبود دانش رایانه ای (ه ش) درکله اش فکرنمی کنم تا پنجاه سال دیگرهم حاضربه انجام چنین عملی می شدم .

                                    

اما تصویری که می بینید ، تصویر دوبزرگ تکرارناشدنی فرهنگ وهنروادب  ایران زمین ، مهدی اخوان ثالث ومحمدرضا شفیعی کدکنی ، با همدیگراست . نمی دانم این عکس دقیقاً از چه سال ودوره ای است اما حدس می زنم مربوط به سال های 44 تا 47 باشد یعنی نزدیک به 40 سالگی اخوان وبیست وچندسالگی شفیعی کدکنی واحتمالاً عکاسش شاعرگرانقدرمعاصر محمد قهرمان باشد که خدایش نگهدارش ، [نمی دانم] خوشم آمد ازصفای وجود وباطن آن دوعزیزکه شوربختانه اخوان دیگردراین جهان وبالای سرمانیست واما شفیعی  کدکنی خداوندعمرش را چندان قراردهد که تا آخرعمر ماهمچنان باشند وبدرخشند درآسمان کم ستاره شده  ی فرهنگ وعشق ایران ، آمین !

این عکس بهترین هدیه من به شما بازدید کنان غریب نواز ودل نازک است .

       امیدوارم  بپسندید.

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:25 توسط سید ابولفضل صمدی |

خدا کند  نفسش مست نسترن  باشد

 

کسی که دوست ندارد کنارمن باشد

 

 

چراهمیشه رگ سرنوشت زخمی من

 

تمام زندگی اش دست وپا زدن باشد

 

 

بگو کجا ببرم  پاره های  روحم  را

 

کجاست آنکه  بخواهد مرا بدن باشد

 

 

چه بی ملاحظه گردن به عاشقی دادم

 

به مسلخی که نباید سری به تن باشد

 

 

کلاف  پیله به بازوی این  پرنده ببند

 

که هم  لباس رهایی و هم  کفن باشد

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:41 توسط سید ابولفضل صمدی |

 

برلوح قلبم نقش نفرینش به جا مانده است

 

این یادگارازعشق دیرینش به جامانده است

 

 

هرچند فصل عاشقی پایان تلخی داشت

 

آغاز،آن آغازشیرینش به جامانده است

 

 

مأ یوسم ودلتنگ چون شاهی که درشترنگ

 

تنها میان صفحه فرزینش به جامانده است

 

 

هرگاه رفتم اصفهان یاد توافتادم

 

قلب تودرپل های سنگینش به جا مانده است

 

 

برگرد تا خود را من ازپا درنیاوردم

 

فرهاد اگررفته است آیینش به جا مانده است

 

 

بعد ازتو چیز دیگری ازمن نخواهد ماند

 

ازخیل شاعرها کدامینش به جا مانده است؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:6 توسط سید ابولفضل صمدی |

 

ازخانه یی متروک درویرانه باغی

 

بعداز توتنها خاک می گیرد سراغی

 

 

با این که بیش از پنج روزی درجهان نیست

 

هرروز می افتد به جان لاله داغی

 

 

جزمرگ راه دیگری باقی نمانده ست

 

اما به این زودی نمی میرد کلاغی

 

 

درراه بندان خیابان گریه کردم

 

پیدا نکردم خلوتی درکوچه باغی

 

 

فرقی نخواهد داشت باشی یا نباشی

 

روشن نخواهدکرد دنیا را چراغی

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:5 توسط سید ابولفضل صمدی |

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:4 توسط سید ابولفضل صمدی |